ای کاش می توانستم
خون رگان خود را من
قطره قطره
بگریم
تا باورم کنند!!!

بهار نمایشگاه گل هاست
مدت بر پایی نمایشگاه
نود و سه روز
بهار
اجرای کنسرت موسیقی گنجشکان
و رقص گل هاست
تماشا با بلیت سکوت
بهار
نمایشگاه همگانی است
بهار
نمایشگاهی است بی مرز
این نمایشگاه را
خدا افتتاح می کند!
بامن بمان
ای همسفر من
که تنها سفر کرده
دیار عشق نباشم
نگذار غبار اندوه رفتنت
تداوم لحظه هایم را بپوشاند
مگر نمی بینی
غنچه های شاخسار عشقمان
به گل نشسته
و تو را می طلبند
اگر تو بروی
اگر تو نباشی
پیچک عمرم
در یاد تو می خشکد
و طوفان بی وفائیت
شاخه های وجودم را می شکند
با من بمان !
بی تو مرگ
پذیرای قلب شکسته ام خواهد بود
با من بمان !
با من بمان !
من در این نقطه دور
در بلا تکلیفی
در کش و قوسی خیالی جانکاه
به افق چشم بدوزم تا کی؟
بی سبب منتظر معجزه ام
بی ثمر دیده بر این راه کبود
می روم در پی تو
سالها آمد و رفت
بارها من دیدم
کوچ مرغان غزل خوان چمن
سفر چلچله ها
کوچ برف از دل کوهسار بلند
کوچ هر فصلی را
لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد
من نمي خواهم
سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم
من نمي خواهم
او بلغزد دور از من
روي معبر ها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پاي رهگذر ها
دوستت دارم ... خودت می دونی چقدر برام عزیزی،هر شب وقتی همه می خوابند به آسمون نگاه می کنم،به ستاره خودم و تو که در اسمان از همه ستاره ها درخشانتره و آرام آرام با تو حرف میزنم با خودم میگم شاید الان تو هم در حال نگاه کردن به اسمان باشی و از این فکر دلگرم میشم...
همه شب همسفر این دل دیوونه منم
آخرین مشتری شبهای میخونه منم
شب رو شیشه سکوت مینوسم مست مست
عاشقی یعنی جنون عاشقی یعنی شکست
همه شب همسفر این دل دیوونه منم
آخرین مشتری شبهای میخونه منم
میدونی مثل جون پیشم عزیزی
ولی چون سایه از من میگریزی 
کدام راه خطا رفتم که امروز
گنه نا کرده با من می ستیزی
نمیرنجم اگر ای نازنینم 
به جرم عاشقی خونم بریزی
همه شب همسفر این دل دیوونه منم
آخرین مشتری شبهای میخونه منم
خودت نیستی خیالت پیش رومه
دوباره دیدن تو آرزومه
جدا از عطر گرم اون نفسهات
برایم زندگی کردن حرومه
اگه روزی دلت با من نباشه 
خدا میدونه کار دل تمومه
همه شب همسفر این دل دیوونه منم
آخرین مشتری شبهای میخونه منم

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
ویاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی.
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر و کم خون
و این زمان خسته مسلول
و مردی که از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مار های مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند...


از زندگی خسته شدم،از تکرار روزهای خسته،از شبهای تنهایی ،از دوستان بی معرفت،از همه مردمی که حرفهایشان دروغ و تکراری است. نمی دانم چگونه زندگی کنم !چگونه زندگی کردن را از یاد برده ام ... همه جا را سکوت سرد و دلتنگ کننده ای فرا گرفته ،دلم برای شادی ها تنگ شده برای خنده های بلند...
گذري خواهم كرد
به فراسوي خيال
وصعودي به افق هاي بلند
بستري خواهم ساخت
از حرير احساس
نظري خواهم كرد
به عروج خورشيد
با همه بی سروسامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته زدریا شدم
تا تو بگیری وبمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن،ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن،حرف بزن
تشنه یک صحبت طولانی ام
باز من چشم به راهت نشسته ام ودلم بهانه تورا می گیرد وهمه
جا بوی تو را میدهد .
ومن این گم کرده را در جاده های پر پیچ وخم انتظاربه دنبال
رد پایی ازتو می گردم
واز مسافران غریب این کاروان نشانی از تو می جویم ای
لطیف ترین باران!ثانیه هادیگر از نیامدنت بغضی کرده اند
وقلب کوچه های دلتنگ در فراق نیامدنت می تپدوبی تاب از
لحظه های بی تو بودن تمنای یک نگاه، یک نگاه از گوشه
چشم ویک اشاره کوچک را دارند
ای همه زیبایی ها !میان من وتو فقط وفقط فاصله ای به وسعت
یک دل است یک دل شکسته یک دل پر غصه
محرم دلم !چشمان خفته وما تم را به امید آمدنت وبا شوق
دیدارت آذین می بندم وسکوت سرد لحظه هایم را با خورشید
نگاهت گرم میکنم تا تو بیایی ودلتنگی را که مهمان کلبه های
تنهایی ام است ببینی وبیایی وستاره های مهربانی ات را
بر نگاه خسته ام بدوزی ومن سر بر قدم تو بگذارم
ای باغبان دلم ................بیا
و این روز ها تکرار تلخ تکرار است که تمام شدنی نیست.کاش بگذرد این تکرار تا به فردا برسیم،فردایی روشن و پر نور و جذب کننده انسان به سوی زندگی.
می گذرد آیا این تکرارهای تلخ در پس نبودن؟

من گوشه نشینی در غربت هستم که در لابه لای ثانیه های خسته فریاد سکوت را تکرارمی کنم اینجاحتی پرستوها هم در مقابل واژه غربت گیج ومبهوت می مانند واصلا انگار که تا به حال این واژه به گوششان نخورده است پس من چگونه تحمل کنم بغضی را که گلویم را می فشارد و می خواهد هر چه زودتر جانم را بگیرد.
کمی فکرمی کنم وکمی نگاه،نه،یک نفرازمن غریب ترهم هست!یک نفرکه گرداگردش مردمانی هستند منتظر برای دیدن سراو،وچشمهایشان را فقط به سرش دوخته اندانگاربااین سرکارهای زیادی دارندانگار تنها دلیل زندگی اشان دردست گرفتن سری است که دراوج مظلومیت قرآن می خواند.
ازمن غریب ترمردی است که از بس تکرارمی کند خدا را،گوش ها بیشتر کرمی شوند وچشم ها کور،من کجا واو کجا؟
مردی که خورشید از نگاه آفتابی اش شرمنده می شود و دیگر نمی خواهد بتابد. زمین هزار بار مرگ خودش را آرزو کرده است وقتی می بیند دشمنان آفتاب این چنین مغرورانه بر رویش راه می روند و بر روی دلی پا می گذارندکه دیروز آن مرد با یارانش بر روی آن نماز می خواندند.
من غریب نیستم،اصلا من غربت را ندیده ام من نمی دانم غربت چیست؟فقط می دانم غربت همین مرد است که هر سال با رنگ سیاه به استقبالش می رویم ،فقط می دانم غربت در جمعه ای نهفته است که هر بار با بی تفاوتی از کنارش می گذریم .فقط می دانم غربت ،ندبه ای است که فقط چند نفر با نگاه عاشقانه آن را می خوانند ندبه ای که در آن "این الحسین" به فراموشی سپرده شده است

