باز من چشم به راهت نشسته ام ودلم بهانه تورا می گیرد وهمه
جا بوی تو را میدهد .
ومن این گم کرده را در جاده های پر پیچ وخم انتظاربه دنبال
رد پایی ازتو می گردم
واز مسافران غریب این کاروان نشانی از تو می جویم ای
لطیف ترین باران!ثانیه هادیگر از نیامدنت بغضی کرده اند
وقلب کوچه های دلتنگ در فراق نیامدنت می تپدوبی تاب از
لحظه های بی تو بودن تمنای یک نگاه، یک نگاه از گوشه
چشم ویک اشاره کوچک را دارند
ای همه زیبایی ها !میان من وتو فقط وفقط فاصله ای به وسعت
یک دل است یک دل شکسته یک دل پر غصه
محرم دلم !چشمان خفته وما تم را به امید آمدنت وبا شوق
دیدارت آذین می بندم وسکوت سرد لحظه هایم را با خورشید
نگاهت گرم میکنم تا تو بیایی ودلتنگی را که مهمان کلبه های
تنهایی ام است ببینی وبیایی وستاره های مهربانی ات را
بر نگاه خسته ام بدوزی ومن سر بر قدم تو بگذارم
ای باغبان دلم ................بیا
و این روز ها تکرار تلخ تکرار است که تمام شدنی نیست.کاش بگذرد این تکرار تا به فردا برسیم،فردایی روشن و پر نور و جذب کننده انسان به سوی زندگی.
می گذرد آیا این تکرارهای تلخ در پس نبودن؟

من گوشه نشینی در غربت هستم که در لابه لای ثانیه های خسته فریاد سکوت را تکرارمی کنم اینجاحتی پرستوها هم در مقابل واژه غربت گیج ومبهوت می مانند واصلا انگار که تا به حال این واژه به گوششان نخورده است پس من چگونه تحمل کنم بغضی را که گلویم را می فشارد و می خواهد هر چه زودتر جانم را بگیرد.
کمی فکرمی کنم وکمی نگاه،نه،یک نفرازمن غریب ترهم هست!یک نفرکه گرداگردش مردمانی هستند منتظر برای دیدن سراو،وچشمهایشان را فقط به سرش دوخته اندانگاربااین سرکارهای زیادی دارندانگار تنها دلیل زندگی اشان دردست گرفتن سری است که دراوج مظلومیت قرآن می خواند.
ازمن غریب ترمردی است که از بس تکرارمی کند خدا را،گوش ها بیشتر کرمی شوند وچشم ها کور،من کجا واو کجا؟
مردی که خورشید از نگاه آفتابی اش شرمنده می شود و دیگر نمی خواهد بتابد. زمین هزار بار مرگ خودش را آرزو کرده است وقتی می بیند دشمنان آفتاب این چنین مغرورانه بر رویش راه می روند و بر روی دلی پا می گذارندکه دیروز آن مرد با یارانش بر روی آن نماز می خواندند.
من غریب نیستم،اصلا من غربت را ندیده ام من نمی دانم غربت چیست؟فقط می دانم غربت همین مرد است که هر سال با رنگ سیاه به استقبالش می رویم ،فقط می دانم غربت در جمعه ای نهفته است که هر بار با بی تفاوتی از کنارش می گذریم .فقط می دانم غربت ،ندبه ای است که فقط چند نفر با نگاه عاشقانه آن را می خوانند ندبه ای که در آن "این الحسین" به فراموشی سپرده شده است
در دادگاه عشق ،قسمم ،قلبم، وکيلم،دلم و حضار جمعي از عاشقان
ودلسوختگان. قاضي نامم را بلند خواند. گناهم را دوست داشتن تو اعلام
کرد ومحکوم شدم به تنهايي ومرگ کنار چوبه دار از من خواستن
آخرين خواسته ام را بگويم و من گفتم به تو بگويند دوستت دارم

او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو....
گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش...
گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست

