

از زندگی خسته شدم،از تکرار روزهای خسته،از شبهای تنهایی ،از دوستان بی معرفت،از همه مردمی که حرفهایشان دروغ و تکراری است. نمی دانم چگونه زندگی کنم !چگونه زندگی کردن را از یاد برده ام ... همه جا را سکوت سرد و دلتنگ کننده ای فرا گرفته ،دلم برای شادی ها تنگ شده برای خنده های بلند...
گذري خواهم كرد
به فراسوي خيال
وصعودي به افق هاي بلند
بستري خواهم ساخت
از حرير احساس
نظري خواهم كرد
به عروج خورشيد
با همه بی سروسامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته زدریا شدم
تا تو بگیری وبمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن،ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن،حرف بزن
تشنه یک صحبت طولانی ام

