من در این نقطه دور
در بلا تکلیفی
در کش و قوسی خیالی جانکاه
به افق چشم بدوزم تا کی؟
بی سبب منتظر معجزه ام
بی ثمر دیده بر این راه کبود
می روم در پی تو
سالها آمد و رفت
بارها من دیدم
کوچ مرغان غزل خوان چمن
سفر چلچله ها
کوچ برف از دل کوهسار بلند
کوچ هر فصلی را
لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد
من نمي خواهم
سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم
من نمي خواهم
او بلغزد دور از من
روي معبر ها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پاي رهگذر ها
دوستت دارم ... خودت می دونی چقدر برام عزیزی،هر شب وقتی همه می خوابند به آسمون نگاه می کنم،به ستاره خودم و تو که در اسمان از همه ستاره ها درخشانتره و آرام آرام با تو حرف میزنم با خودم میگم شاید الان تو هم در حال نگاه کردن به اسمان باشی و از این فکر دلگرم میشم...
همه شب همسفر این دل دیوونه منم
آخرین مشتری شبهای میخونه منم
شب رو شیشه سکوت مینوسم مست مست
عاشقی یعنی جنون عاشقی یعنی شکست
همه شب همسفر این دل دیوونه منم
آخرین مشتری شبهای میخونه منم
میدونی مثل جون پیشم عزیزی
ولی چون سایه از من میگریزی 
کدام راه خطا رفتم که امروز
گنه نا کرده با من می ستیزی
نمیرنجم اگر ای نازنینم 
به جرم عاشقی خونم بریزی
همه شب همسفر این دل دیوونه منم
آخرین مشتری شبهای میخونه منم
خودت نیستی خیالت پیش رومه
دوباره دیدن تو آرزومه
جدا از عطر گرم اون نفسهات
برایم زندگی کردن حرومه
اگه روزی دلت با من نباشه 
خدا میدونه کار دل تمومه
همه شب همسفر این دل دیوونه منم
آخرین مشتری شبهای میخونه منم

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
ویاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی.
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر و کم خون
و این زمان خسته مسلول
و مردی که از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مار های مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند...

