
من گوشه نشینی در غربت هستم که در لابه لای ثانیه های خسته فریاد سکوت را تکرارمی کنم اینجاحتی پرستوها هم در مقابل واژه غربت گیج ومبهوت می مانند واصلا انگار که تا به حال این واژه به گوششان نخورده است پس من چگونه تحمل کنم بغضی را که گلویم را می فشارد و می خواهد هر چه زودتر جانم را بگیرد.
کمی فکرمی کنم وکمی نگاه،نه،یک نفرازمن غریب ترهم هست!یک نفرکه گرداگردش مردمانی هستند منتظر برای دیدن سراو،وچشمهایشان را فقط به سرش دوخته اندانگاربااین سرکارهای زیادی دارندانگار تنها دلیل زندگی اشان دردست گرفتن سری است که دراوج مظلومیت قرآن می خواند.
ازمن غریب ترمردی است که از بس تکرارمی کند خدا را،گوش ها بیشتر کرمی شوند وچشم ها کور،من کجا واو کجا؟
مردی که خورشید از نگاه آفتابی اش شرمنده می شود و دیگر نمی خواهد بتابد. زمین هزار بار مرگ خودش را آرزو کرده است وقتی می بیند دشمنان آفتاب این چنین مغرورانه بر رویش راه می روند و بر روی دلی پا می گذارندکه دیروز آن مرد با یارانش بر روی آن نماز می خواندند.
من غریب نیستم،اصلا من غربت را ندیده ام من نمی دانم غربت چیست؟فقط می دانم غربت همین مرد است که هر سال با رنگ سیاه به استقبالش می رویم ،فقط می دانم غربت در جمعه ای نهفته است که هر بار با بی تفاوتی از کنارش می گذریم .فقط می دانم غربت ،ندبه ای است که فقط چند نفر با نگاه عاشقانه آن را می خوانند ندبه ای که در آن "این الحسین" به فراموشی سپرده شده است
